مخمل مهتاب

من در ارتباط با مردها بسیار مشاهده کرده م که  هم جنس هاشون رو به خاطر یه رفتارایی مورد نقد قرار می دن و در عمل خودشون همون رفتارها و حتی درجات بدتری از اون رو نشون می دن .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم دی 1393ساعت 22:55  توسط مهتاب  | 

من فک می کنم اگه ازم بپرسن بارزترین ویژگی ت چیه می گم "ترسو بودن" .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت 23:42  توسط مهتاب  | 

به نظرم تنها کاربردی که می شه برای چتر در نظر گرفت اینه که یه گواشواره هایی مثلش درست کنن و آدم بندازه گوشش وگرنه که چیز چرندی ست .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آذر 1393ساعت 2:0  توسط مهتاب  | 

همون طور که بعضی روزا،روز دیدن خانومای باردار،دوقلوا یا دختراییه که کوله پشتیای یه جور انداختن،امروزم روز هی برخورد کردن به این شعر حافظ بود:

"یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان / وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان "

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 4:26  توسط مهتاب  | 

رفتم شیرینی فروشی،به آقاهه گفتم نیم کیلو شیرینی کیشمیشی می خوام،گفت نیم کیلو؟گفتم بله.گفت تو پاکت بریزم یا جعبه؟گفتم پاکت.

حواسم رفت پی شمعا و کیکا،اومدم دیدم یه کیلو شیرینی گذاشته تو جعبه!ینی من انقد نامفهومم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 1:3  توسط مهتاب  | 

امروز یه پرنده ی کج و کوله ی آبی کشیدم با یه قلب قرمز،

امروز یه بارم ذوق کردم وقتی که داشتم مقاله ها رو بالا و پایین می کردم تصمیم گرفتم عصر برم از سر کوچه کیک بخرم با چایی بخورم و یه چیزی تو دلم برق زد .

چند بارم به خاطر مرتضی پاشایی اشک تو چشمام جمع شد،

و یه بارم وقتی نرگس زد رو ترمز قلبم ریخت پایین

و دیگه این که سر درد دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 22:39  توسط مهتاب  | 

چند روز ه دارم فکر می کنم که خیلی اتفاقای بدتر از این می تونه بیفته که مثلا آدم از دست یکی ناراحت بشه یا یه چیزی مطابق میلش پیش نره ... اتفاقایی که می تونه باعث بشه آدم یک لحظه ام به این چیزای کوچیک فکر نکنه ... دارم سعی می کنم که کم تر سخت بگیرم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 23:3  توسط مهتاب  | 

بعضی وقتا فکر می کنم کسی که این لب خندا رو،روی در و دیوار شهر کشیده تویی،همه ی مسیرای پر رفت و آمد م،از انقلاب تا چهارراه ولی عصر،رو به روی ورتا،حتی روی صندوق پست رو به روی بیمارستان شریعتی ...

رویا رویا رویا ... عجب چیز خوبی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 0:20  توسط مهتاب  | 

امروز یه اتفاق خیلی خیلی خوب افتاد،اتفاق نه،امروز به یکی از خواسته های بزرگم رسیدم :)

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 22:29  توسط مهتاب  | 

مثلا کاش اسمم "آبان" بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 23:45  توسط مهتاب  | 

مطالب قدیمی‌تر