مخمل مهتاب

خواب دیدم رفته ای یک دختره ای را گرفته ای و از این که باز از من خبری شده خیلی عصبانی هستی و دیگر هیچ جایی من را به یادت نمی آورد 

توی این مسافرت خواب های زیادی دیدم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 0:16  توسط مهتاب  | 

من عاشق آقای چگرنه هستم چون توی این سن و سال هم چنان آموزش پذیر است،او به "یه کاری کردن که مردم" معتقد است و راه حلش برای تمام گیر و گرفتاری ها "ولش کن" است.پا به پای من در داروخانه چایی می خورد و عاشق اینَش هستم که اصلا از این که این همه سیگار می کشد ناراحت نیست و اصلا به ترک کردن فکر نمی کند.معتقد است من به دادش رسیده ام و اگر آن روز آن پماد را بهش نمی دادم جای سوختگی اش انقدر زود خوب نمی شد و مولتی ویتامین هایی که بهش معرفی کرده ام بسیار خوب و تاثیرگذار است!آقای سیبیلوی من همیشه ساعت دستش می کند و دست های سیگاری با رگ های برجسته اش من را یاد شوهرعمه ی عزیزم می اندازد.آقای چگرنه تنها کسی ست که ساعت شیش و نیم صبح من را برای پسر خاله اش خواستگاری کرده!یک بار یکی از بچه ها بهش گفت "یه تار سیبیلت میرزه به صد تای این پولا"و بغلش کرد و چقدر دوست داشتم من هم این کار را بکنم .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 3:35  توسط مهتاب  | 

ادبیات عشق ورزیدن من "جانم" است،توی دنیا یک نفر هم وجود دارد که بهش می گویم "چشمم".

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 12:25  توسط مهتاب  | 

بچه که بودم دوست داشتم دنبال ماشین عروس تا بیخ مراسم بریم و ته ش رو در بیاریم،دوست داشتم سیزده به در عصر برنگردیم خونه و شب هم پیش بقیه بمونیم ، دوست داشم بعد بازیای ملی بریم تو خیابون و بوق بوق کنیم،اما همیشه تو عروسیا بلافاصله بعد تالار بر می گشتیم خونه و هیچ وقت تا شب سیزده به در رو ادامه نمی دادیم و هیچ وقت بعد بازیای ملی تو خیابونا دور افتخار نزدیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 20:48  توسط مهتاب  | 

مامان یه سری اعتقادای خاصی راجع به من داره که من خوشم میاد ازشون مثلا اینکه مهره ی مار دارم چون با وجود اینکه اخلاق ندارم بچه ها عاشقم می شن و دیگه این که دستم سبز ه و گل هایی که می کارم خوب و پر پشت از آب در میان .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 15:23  توسط مهتاب  | 

هر چه فکر می کنم یادم نمی آید آخرین باری که واقعا خوش حال بوده ام کی بوده،شش سال گذشته را مرور کرده ام و نیست که نیست.

لااقل توی بیداری نبوده ... فکر کنم آخرین بار همان خوابی بود که توش تو هم من را دوست داشتی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 22:56  توسط مهتاب  | 

می خواستم بنویسم وقتی زندگی به اون جایی می رسه که زن تو جمع با کنایه به شوهرش می گه "بابای نمونه" اون زندگی رو ساعت 9 باید گذاشت دم در اما دیدم زندگی پیچیده تر از این حرفاست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 0:17  توسط مهتاب  | 

تعطیلات وسط خرداد همیشه برای من گند بوده از گذشته ها،پارسال وحشتناک ترینشان بود و امسال و سال های بعد یادآوری دردی که ...

یک سال از آن اتفاق وحشتناک گذشته و نه چیزی در ذهن من کم رنگ شده و نه ذره ای از سوزش قلبم کم شده و نه اشک هام به یاداوریش تحمل پیدا کرده اند

آدم باید خیلی بدبخت ...

لعنت به خرداد و تعطیلاتش .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 0:59  توسط مهتاب  | 

یه بسته ی کوچیک نابلد کادو شده داد دستم،فک کردم آیینه ست بازش کردم،جا سیگاری بود یه کارت هدیه ام به زور جا داده بود توش،هدیه اش نابالغ بود اما مهربون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 14:8  توسط مهتاب  | 

دل م تماشای سیگار کشیدن می خواد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 0:5  توسط مهتاب  | 

مطالب قدیمی‌تر