پ.ن:فقط خدایا کاش تو هم مادر داشتی،کاش عذاب و رنج این بغض ها رو بفهمی.
یک بیماری مزمن هم گرفتم به این صورت که در حالی که بسیار زیاد به حال و احوال دوستانم فکر می کنم اما هیچ اقدام عملی برای برقراری ارتباط انجام نمی دهم تا حدی که هر کسی فکر کند که نمی خواهم ارتباطی برقرار کنم،به حالت بیمارگونه واقعا!
جدا از آدم ها،گل بیچاره ام که انقدر از پشت پرده نگاهش کردم و آبش ندادم که به روزی که می بیند درآمد،خدا مرا ببخشد.

هر روز بارها و بارها با خودم تکرار می کنم که کاش صبورتر باشم اما انگار صبر چیزیه که برام تعریف نشده باقی مونده٬
کاش این توانایی رو داشتم که گاهی همه ی فکرهام رو بذارم کنار و فقط احساس خوشحالی کنم.
بعد از دو تا شیفت پشت سر هم اومده بودم خونه و هنوز از راه نرسیده همه داشتن درداشونو برام تعریف می کردن٬
نمی دونم٬شاید فقط شب کاری باعث می شه آدم ضعیف و زودرنج بشه.
به هر حال هنوزم تخت و بالش باب اسفنجی م هیجان انگیزن٬خیلی زیاد.
