مخمل مهتاب

امروز یه پرنده ی کج و کوله ی آبی کشیدم با یه قلب قرمز،

امروز یه بارم ذوق کردم وقتی که داشتم مقاله ها رو بالا و پایین می کردم تصمیم گرفتم عصر برم از سر کوچه کیک بخرم با چایی بخورم و یه چیزی تو دلم برق زد .

چند بارم به خاطر مرتضی پاشایی اشک تو چشمام جمع شد،

و یه بارم وقتی نرگس زد رو ترمز قلبم ریخت پایین

و دیگه این که سر درد دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 22:39  توسط مهتاب  | 

چند روز ه دارم فکر می کنم که خیلی اتفاقای بدتر از این می تونه بیفته که مثلا آدم از دست یکی ناراحت بشه یا یه چیزی مطابق میلش پیش نره ... اتفاقایی که می تونه باعث بشه آدم یک لحظه ام به این چیزای کوچیک فکر نکنه ... دارم سعی می کنم که کم تر سخت بگیرم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 23:3  توسط مهتاب  | 

بعضی وقتا فکر می کنم کسی که این لب خندا رو،روی در و دیوار شهر کشیده تویی،همه ی مسیرای پر رفت و آمد م،از انقلاب تا چهارراه ولی عصر،رو به روی ورتا،حتی روی صندوق پست رو به روی بیمارستان شریعتی ...

رویا رویا رویا ... عجب چیز خوبی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 0:20  توسط مهتاب  | 

امروز یه اتفاق خیلی خیلی خوب افتاد،اتفاق نه،امروز به یکی از خواسته های بزرگم رسیدم :)

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 22:29  توسط مهتاب  | 

مثلا کاش اسمم "آبان" بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 23:45  توسط مهتاب  | 

مدت هاست که "دوستت دارم" از دهانم در نیامده .

+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 8:19  توسط مهتاب  | 

لطفا لایف استایل خود را اصلاح کنید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 23:28  توسط مهتاب  | 

یه دردایی م هست که نمی شه راجع بهش حرف زد .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 20:38  توسط مهتاب  | 

قیافه ی امروزم مریض و بی پول و خسته و حسرت کشیده و تنها بود ، بچه ها می گفتن قیافه ت امروز تلخه .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 21:59  توسط مهتاب  | 

همه چیز یه طرف،توضیح دادن این که چرا بعضی وقتا یه روز در میون شیفتم به مامان هم یه طرف :-l

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 21:57  توسط مهتاب  | 

مطالب قدیمی‌تر