X
تبلیغات
مخمل مهتاب

مخمل مهتاب

در حالی وارد بیست و پنج سالگی شدم که چشمام از دیدن توت فرنگی های روی کیک برق زد و خوندن صفحه های خالی بین نوشته هام که پر شده بود برای چند ساعت فارغم کرد از اخمی صبح با اون بیدار شده بودم و در حالی ادامه پیدا کرد که جاروم با کلاه تولد و فشفشه در آستانه ی در ظاهر شد و ... هوووم ... روز خوبی بود.


پ.ن:فقط خدایا کاش تو هم مادر داشتی،کاش عذاب و رنج این بغض ها رو بفهمی.

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1392ساعت 23:38  توسط مهتاب  | 

بعضی وقت ها هم دلم می خواد همه چیز رو بذارم و برم،یه جایی که دیگه هیچ کس  و هیچ چیز رو نشناسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 17:25  توسط مهتاب  | 

دارم سندرم دل تنگی نشان می دهم برای چیزی که در حال از دست دادنش هستم .
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 23:10  توسط مهتاب  | 

یک بیماری مزمن هم گرفتم به این صورت که در حالی که بسیار زیاد به حال و احوال دوستانم فکر می کنم اما هیچ اقدام عملی برای برقراری ارتباط انجام نمی دهم تا حدی که هر کسی فکر کند که نمی خواهم ارتباطی برقرار کنم،به حالت بیمارگونه واقعا!

جدا از آدم ها،گل بیچاره ام که انقدر از پشت پرده نگاهش کردم و آبش ندادم که به روزی که می بیند درآمد،خدا مرا ببخشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 22:53  توسط مهتاب  | 

احساس می کنم که خالی شدم از هر حرفی٬ذهنم بدون هیچ گونه تعطیلاتی داره به تنفسش ادامه می ده با ریتم نامنظم اما تکراری٬

هر روز بارها و بارها با خودم تکرار می کنم که کاش صبورتر باشم اما انگار صبر چیزیه که برام تعریف نشده باقی مونده٬

کاش این توانایی رو داشتم که گاهی همه ی فکرهام رو بذارم کنار و فقط احساس خوشحالی کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 20:2  توسط مهتاب  | 

برادرم بعد از دو سال و نیم،فردا داره بر می گرده،نی نی فرشته قراره سه شنبه به دنیا بیاد،تو این وانفسا من باید خیلی سریع پروپوزالم رو بنویسم،حالا بماند که چه دل نگرانی هایی از گوشه و کنار برام شکلک در میارن،حالا بماند که چقدر دل نازک شدم این روزها ...
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 23:3  توسط مهتاب  | 

با هر بار سرفه ای که می کنم یه بار می گه جان م .
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 23:36  توسط مهتاب  | 

جنگ اعصاب!
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 19:43  توسط مهتاب  | 

من هنوز انقدر کودک٬ هستم که در اوج غمگینی و درگیری با زندگی با خریدن یه جفت دستکش از تی تی چشمام از ذوق برق بزنه و هی نگاشون کنم و لبخند بزنم .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 22:27  توسط مهتاب  | 

غصه م گرفت یهو٬

بعد از دو تا شیفت پشت سر هم اومده بودم خونه و هنوز از راه نرسیده همه داشتن درداشونو برام تعریف می کردن٬

نمی دونم٬شاید فقط شب کاری باعث می شه آدم ضعیف و زودرنج بشه.

به هر حال هنوزم تخت و بالش باب اسفنجی م هیجان انگیزن٬خیلی زیاد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 1:28  توسط مهتاب  |