X
تبلیغات
مخمل مهتاب

مخمل مهتاب

این که از نظر من اون آدم ضایعیه اصلا دلیل نمی شه که براش غصه نخورم،هر آدمی ممکنه روزی کسی رو بخواد که از نظر اون آدم ضایع باشه،به هر حال خواستن کسی که آدم رو نمی خواد یکی از محنت بارترین اتفاقای زندگیه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 22:55  توسط مهتاب  | 

من از خود گذشتگی مردها را دیده ام،عجیب احترام برانگیز است .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 8:37  توسط مهتاب  | 

از غصه خوردن که کلافه می شم شروع می کنم به مرتب کردن،اتاقا،کمدا،کشوها،کتابا ... شروع می کنم به خوندن،کتاب،آواز ... از خوندن خسته می شم و چیزهایی که برای مرتب کردن وجود دارن تموم می شن اما غصه ها نه تموم می شن و نه خسته ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 22:19  توسط مهتاب  | 

و یکی از کارهای مورد علاقه م اینه که از این اس ام اس هایی که می گه به نظرت من چه رنگی م؟و هر رنگی مربوط به یه خصوصیت ه و به نظرت بهترین و بدترین ویژگی من چیه رو بفرستم برای دوستایی م که روم می شه و با ذوق منتظر جواب بشینم،یعنی انقدری که برام مهمه آدما راجع بهم چی فکر می کنن هیچ چیزی برام مهم نیست !

+ نامبرده از کمبود اعنماد به نفس هم رنج می برد :- l

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 21:16  توسط مهتاب  | 

چندبار توی گوشم فریاد زد "شورشو در آوردی دیگه" و از خواب پریدم .

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1392ساعت 3:41  توسط مهتاب  | 

چهار سالی از زندگی م رو این جا نوشتم که پر از اتفاق بودن،روزای خیلی خیلی بد و روزایی که سرخوش بودم و اومدم یه چیزی نوشتم.هر کدوم از پستام رو که می خونم یادم هست که چرا نوشتم،حسم چی بوده،دردم چی بوده و این خیلی خوبه .

داشتم می خوابیدم همین جوری یادم اومد که امروز چهار سالٍ تموم می شه که این جا می نویسم :-)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 2:1  توسط مهتاب  | 

نا محرم حرف های آدم ها نباشید .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 23:33  توسط مهتاب  | 

- یک پیرمرد به غایت ظریف و نحیف و بی صدا و دل سوزناک رو تصور کنید که از شدت سر درد،صداش در میاد و می فهمن تو سرش یه غده هست و به خاطر ضعیف بودنش می گن که این آدم تحمل جراحی نداره یعنی تصور کنید چقدر رنجور و ضعیف،بعد توی برف اومدن های این روزها می ره برفای روی پشت بوم رو پارو کنه و از نردبون میفته پایین و استخون هاش می شکنه و در اثر امبولی ریه بعد دو روز می میره،

بابای محمود مرده .من دلم از بیخ براش می سوزه،توی این دنیا که خیلی درد کشید امیدوارم دنیای دیگه ای وجود داشته باشه که توش آرامش براش باشه و درد نباشه :-(

- آقای مروج یه فولدری ریخته بود توی لپ تاپم با اسم "تو به من قول داده بودی" و ازم قول گرفت که بشینم یه بار ببینم محتویاتش رو،یه سری فیلم مستند از آدم هایی که مرگ رو تجربه کردن و به دنیا برگشتن،از شیش ماه پیش تا حالا حوصله م نگرفته ببینمش!

- سفارش کرده م برام ختم نگیرن،انقد که ناراحت کننده ست برام،فردا می خوام برم ختم و از الان غصه م گرفته چون انقد گریه می کنم همیشه که خون بالا میارم دیگه!

- از دست دادن همراهی دوستام رو دوست ندارم :-l

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 23:28  توسط مهتاب  | 

یادم نیست که کی،شاید دو سال پیش این جا نوشته بودم که دلم مهمونی می خواد با حضور آدم هایی که یادم نیست دلم می خواست چه ویژگی مشترکی داشته باشن اما دلم می خواست مشغول حرف زدن باشن و من به ژله هام سر بزنم که البته اون مهمونی هنوز میسر نشده!اما از اون جایی که آرزو بر جوانان عیب نیست من هم چنان یه جمع یه دست می خوام برای یه سفر کوتاه،که توش هیچ کس زود نخوابه و کسی از حضور کسی ناراحت نباشه و همه پایه ی نشستن شبونه دور آتیش باشن و مثلا اجازه بدن من یه آوازی براشون بخونم با این صدام!مثلا هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم رو!(جارو سلام :دی)

هعییی،بسوزه پدر خیال بافی ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 0:13  توسط مهتاب  | 

از این روزهای پر از استرس،خسته ام .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 20:28  توسط مهتاب  | 

مطالب قدیمی‌تر