مخمل مهتاب

یه دردایی م هست که نمی شه راجع بهش حرف زد .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 20:38  توسط مهتاب  | 

قیافه ی امروزم مریض و بی پول و خسته و حسرت کشیده و تنها بود ، بچه ها می گفتن قیافه ت امروز تلخه .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 21:59  توسط مهتاب  | 

همه چیز یه طرف،توضیح دادن این که چرا بعضی وقتا یه روز در میون شیفتم به مامان هم یه طرف :-l

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 21:57  توسط مهتاب  | 

یه چیزی می خوام بنویسم که کلماتش با هم جور در نمیان اما خلاصه ش می شه این که " چقدر تو مهربونی " .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 23:26  توسط مهتاب  | 

دارم چایی می خورم با یک بیسکوییت بیات و به این فکر می کنم که چقدر تکرار نامت را دوست دارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 1:36  توسط مهتاب  | 

وسط اتاق نشسته ام به زار زار گریه کردن،سینه ام اما از اندوه خالی نمی شود .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 21:0  توسط مهتاب  | 

منم برا خودم یه قلقی دارم،فقط قلق م دست کسی نیومده .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 23:49  توسط مهتاب  | 

چقدر بهت غبطه خوردم که انقدر خودت بودی .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 1:9  توسط مهتاب  | 

از هفتاد سال پیش تا حالا فرقی نکرده،گلایه ی زن ها از مردها همیشه این بوده که "از من مهم تر بود؟"

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 0:43  توسط مهتاب  | 

داشتم می گفتم من عاشق اینم که خیاطی یاد بگیرم،نرگس پرید وسط حرفم که اه،توام که همش عاشق کارای خاله زنکی هستی،شیرینی پزی و خیاطی ،دکتری مثلا!پولاتو نمی تونی جمع کنی بده به من بزنیم تو کار کشت و کار گیاهان دارویی .

من دوست ندارم بزنم توی کشت و کار چیزی،دوست دارم توی کار خودم مسئولیت پذیر باشم،معلم خط بچه های دبستان بشم و کارهای خاله زنکی کنم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 22:26  توسط مهتاب  | 

مطالب قدیمی‌تر