مخمل مهتاب

از هفتاد سال پیش تا حالا فرقی نکرده،گلایه ی زن ها از مردها همیشه این بوده که "از من مهم تر بود؟"

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 0:43  توسط مهتاب  | 

داشتم می گفتم من عاشق اینم که خیاطی یاد بگیرم،نرگس پرید وسط حرفم که اه،توام که همش عاشق کارای خاله زنکی هستی،شیرینی پزی و خیاطی ،دکتری مثلا!پولاتو نمی تونی جمع کنی بده به من بزنیم تو کار کشت و کار گیاهان دارویی .

من دوست ندارم بزنم توی کشت و کار چیزی،دوست دارم توی کار خودم مسئولیت پذیر باشم،معلم خط بچه های دبستان بشم و کارهای خاله زنکی کنم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 22:26  توسط مهتاب  | 

شمعدانی ای که هدیه دادی حالم را خیلی خوب کرد .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 1:39  توسط مهتاب  | 

از وقتی موهام این قدر سفید شده غمگین شده ام،هر کدامشان یاد یکی از غصه هام می اندازدم،انگار به ریشه ی هر کدامشان یک غصه چسبیده،دلم می خواد از ته کوتاهشان کنم و آرزو کنم روی موهای جدید اثری از آثار غصه نباشد .

 

پ.ن:ناراحتم که این جا پر از حرف های غمگین شده .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 15:34  توسط مهتاب  | 

مرض عذاب وجدان گرفته ام،هر چیزی که بخواهم بخرم با عذاب وجدان می خرم،چه یک دفترچه یادداشت باشد چه یک قالب کیک چه بلیط یک کنسرت،با مایکروفر که کیک می پزم عذاب وجدان می گیرم که توی این بی برقی آیا واقعا لازم بود کیک پختن؟از کیسه های پلاستیکی که نگویم ... کیسه پلاستیکی که می گیرم دستم احساس خیانت به محیط زیست نابودم می کند و چیزهای غیر مهم تری حتی ... بیمارگونه عذاب وجدان دارم و این باعث می شود هیچ وقت خوش حالی م کامل نباشد .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 17:3  توسط مهتاب  | 

یک حالتی از خستگی وجود دارد با نام غش رفتن،غش کردن نه ها!یک حالتی که طی آن تمام اعضا و جوارح آدم غش می رود،

به چنین حالی دچارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 21:52  توسط مهتاب  | 

خواب دیدم رفته ای یک دختره ای را گرفته ای و از این که باز از من خبری شده خیلی عصبانی هستی و دیگر هیچ جایی من را به یادت نمی آورد 

توی این مسافرت خواب های زیادی دیدم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 0:16  توسط مهتاب  | 

من عاشق آقای چگرنه هستم چون توی این سن و سال هم چنان آموزش پذیر است،او به "یه کاری کردن که مردم" معتقد است و راه حلش برای تمام گیر و گرفتاری ها "ولش کن" است.پا به پای من در داروخانه چایی می خورد و عاشق اینَش هستم که اصلا از این که این همه سیگار می کشد ناراحت نیست و اصلا به ترک کردن فکر نمی کند.معتقد است من به دادش رسیده ام و اگر آن روز آن پماد را بهش نمی دادم جای سوختگی اش انقدر زود خوب نمی شد و مولتی ویتامین هایی که بهش معرفی کرده ام بسیار خوب و تاثیرگذار است!آقای سیبیلوی من همیشه ساعت دستش می کند و دست های سیگاری با رگ های برجسته اش من را یاد شوهرعمه ی عزیزم می اندازد.آقای چگرنه تنها کسی ست که ساعت شیش و نیم صبح من را برای پسر خاله اش خواستگاری کرده!یک بار یکی از بچه ها بهش گفت "یه تار سیبیلت میرزه به صد تای این پولا"و بغلش کرد و چقدر دوست داشتم من هم این کار را بکنم .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 3:35  توسط مهتاب  | 

ادبیات عشق ورزیدن من "جانم" است،توی دنیا یک نفر هم وجود دارد که بهش می گویم "چشمم".

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 12:25  توسط مهتاب  | 

بچه که بودم دوست داشتم دنبال ماشین عروس تا بیخ مراسم بریم و ته ش رو در بیاریم،دوست داشتم سیزده به در عصر برنگردیم خونه و شب هم پیش بقیه بمونیم ، دوست داشم بعد بازیای ملی بریم تو خیابون و بوق بوق کنیم،اما همیشه تو عروسیا بلافاصله بعد تالار بر می گشتیم خونه و هیچ وقت تا شب سیزده به در رو ادامه نمی دادیم و هیچ وقت بعد بازیای ملی تو خیابونا دور افتخار نزدیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 20:48  توسط مهتاب  | 

مطالب قدیمی‌تر